تبليغاتX
زنجیر

زنجیر

 

ضربه ي چكش چوبي به صدا در آمد.صداي كلفت و قاطعي گفت:شما به جرم كشتن خود،محكوم به مرگ هستيد.صداي زوزه وار ناظرين فضاي تو خالي سالن را در بر گرفته بود. ماموران امنيتي  كه تا آن زمان دست به سينه،كنار ايستاده بودند؛ پيش تر آمدند و جمعيت را به بيرون فرا خواندند. دو مامور غول پيكر كه چپ و راست مجرم ايستاده بودند؛دست و پاهاي او را گرفتند؛بلندش كردند و به اتاق بغلي كه محل اجراي حكم بود؛بردند.قاضي كه در آنجا دستكشهاي سياهش را به دست ميكرد؛به طرفش آمد؛به مردمكهاي گشاد وي نگاهي انداخت و لبخند سردي زد.به سربازها اشاره اي كرد.سربازها،مجرم را روي صندلي نشاندند و دست وپاي ساكت او را محكم به صندلي بستند. به سربازها اجازه ي مرخص شدن داد و به آنها گفت:احضار كننده را به داخل هدايت كنند.احضار كننده بعد از چند لحظه وارد اتاق شد. با نگاهي به مجرم از قاضي اجازه ي شروع كار را خواستار شد؛قاضي با نگاه،اجازه را صادر كرد.بعد از انجام دادن كارهايي كه مخصوص حرفه ي او بود؛رو به قاضي كرد و گفت:ايشان الان در اينجا حضور دارند.قاضي گفت:حالا كه مقتول اينجا حضور دارند؛حكم را اجرا مي كنيم.با صداي رسا جناب روحاني را فرا خواند.دو تقه به در خورد و ايشان وارد شدند.با كسب اجازه از قاضي به سمت قاتل رفت.از قاتل پرسيد:ايا وصيتي داري؟جوابي نيامد.چند سوال ديگر كرد كه باز هم جوابي نشنيد.بر روي مجرم خم شد.گوش خود را به بغل دهان مجرم نزديك كرد و سر خود را شروع به حركت دادن كرد.ايستاد و تكه كاغذي را داخل پيراهن وي گذاشت و گفت:اين هم وصيت نامه ي  شما.از خدا براي آمرزش او طلب مغفرت كردوبه سمت دونفر ديگر رفت و كنارشان ايستاد.قاضي با نقاب سياهي، صورتش را پوشاند.از كنارش دو شيشه ي بيرنگ،برداشت.به طرف قاتل رفت.نگاهي به سر تاپاي او و مخصوصا جمجمه اش كه سوراخ شده بود؛انداخت و سرش را تكان داد.جلاد درب شيشه ها را باز كرد و مايع داخل آنها را بر روي مجرم ريخت.دستش را به طرف عقب دراز كرد.روحاني جلو آمد؛ فندك طلايي را در دستان منتظر او گذاشت.دو نفر به سمت عقب آمدند و نقابدار فندك روشن را به سمت قاتل انداخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط مجتبی  | 

نگاهي به ساعت اتاق انداخت؛بيست دقيقه از نيمه شب گذشته بود،از روي تخت بلند شد،لباس و كفش هايش را پوشيد.از كنار تخت،پاكت سيگار را برداشت و از خانه بيرون آمد.دم در ابتدا مكثي كرد و به سمت چپ رفت.پياده رو خالي از هرگونه جانداري بود.سرما با دست خود همه را به سكوت فرمان ميداد.ديگر نه جير جيركي نه صداي قطاري نه پاشنه ي كفشي جرِِيت بر هم زدن سكوت رانداشتند.فقط و فقط سرما نعره ميكشيد .سرما بر روي تك تك سنگفرش هاي خيابان آب دهان انداخته بودو او را مجبور به آهسته راه رفتن، ميكرد.پاكت سيگار را از جيب كت،در آورد،تكاني داد و با دست ديگرش يك نخ از پاكت، بيرون كشيد.پاكت را سر جايش گذاشت و فندك را در آورد.بعد ازسه قدم كه گردنش حالت تعظيم وارانه گرفته بود؛ قدم چهارم را محكم تر برداشت و همزمان با راست كردن گردن و برداشتن سيگار از روي لب، اولين دود را به صورت جهان ساكت، تزريق كرد.به راه خود ادامه داد تا اينكه دم در خانه ي ساده نمايي ايستاد.احساس كرد؛ دستش ميسوزد.آخرين پكش را به سيگار زد و فيلتر را به روي زمين رها كرد.منتظر دوست خوابگردش ماند.در خانه باز شد.پيرمردي چشم پف كرده،با لباس خواب از در بيرون آمد و در پياده رو مشغول راه رفتن شد.خود را به پيرمرد رساند و كنار او براه خود ادامه داد.سيگار دوم را روشن كرد و كشيد .نگاهي به ساعت انداخت وبدون تأمل،بازوي پيرمرد را گرفت.هردو ايستادند.پيرمرد سرش را به سمت او برگرداند.پلكهايش را چند بار بازوبسته كرد.همزمان با اخم تفكر ،مردمكهايش به سمت بالا رفتند.سر خالي از موهاي سفيدش را تكان داد.نگاهي به سر تا پاي خود كرد و  همچون بچه اي سر خورده،سمت خانه اش رفت.با رفتن پيرمرد احساس خستگي كرد.به جلو و سپس به عقب نگاهي انداخت.چشمهايش را به هم فشرد و به سمت تختش راهي شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:58  توسط مجتبی  | 

در خرابه ای دور دست،در یک ویرانه ی اتاقک نما،پیرمردی نحیف، تنها و نگران کنار دیوار دراز کشیده بود.اسمان تاریک بود.نسیمی که خبر از بر آمدن صبح میداد، از لا به لای درز دیوارها بر عرق تنش خیمه میزد و تن را به لرزه در می آورد.پیرمرد در سکوت ویرانه به تاریکی روبه رو خیره شده بود.دو نفر از دل تاریکی ظاهر شدند و به طرفش آمدند.یکی از آنها جوانی بود بیست و دوساله با اندامی لاغر و دیگری پسری سه ساله با چهره ای مردانه.تازه واردان چون مردان مست فقط می خندیدند و خنده هایشان پیرمرد را در جای خود میخکوب کرد.پسر سه ساله نزدیک او آمدو جوان به گوشه ی اتاق رفت،دست به سینه شد وبه صورت وارونه،معلق در هوا ماند.پسر سه ساله اسم پیرمرد را پرسید!؟پیرمرد هراسان نامش را گفت و همچون کسی که زیر دست و پای حریف له شده و از او تقاضایی میکند،نام کودک را پرسید.پسر لبخندی زد،نشست روی پای پیرمرد و سوالاتی در مورد عقاید و طرز فکر او پرسید.پیرمرد هم جوابهایی متناسب با سوالها بر زبان آورد.سپس پسر دستانش را آرام روی پای راست پیرمرد گذاشت که پا به شدت درد گرفت.همانوقت پسر از جایش بلند شد و به جوان اشاره ای کردتا جای او را بگیرد.هنگام تعویض جا با جوان رو به پیرمرد کرد و گفت نام من سرطان است؛ومحو شد.ترس پیرمرد دو چندان شده بود و نمی توانست از جایش بلند شود.جوان آمد طرف پیرمرد و بر روی او دولا شد.پای خود را مانند قلم موی نقاشی بر روی سطح بدن پیرمرد شروع به حرکت داد که با این کارش درد،تمام بدن را بلعید.پیرمرد توان اینکه از او سوالی کند را نداشت.جوان سوالات پسر را تکرار کرد و پیرمرد فقط با کینه و ترس به او نگاه میکرد.جوان سرانجام با چیره شدن به چشمهای پیرمرد گفت:جوابهایت با جوابهای قبلی خیلی فرق میکند.پوزخندی زد پیش تر آمد و در گوش او گفت:میدانم چه میخواهی،نام من مرگ است.این را گفت؛بلند شد و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط مجتبی  | 

هوا معتدل بود.پسرك همراه دوستهايش در حياط دلگير دانشكده قدم ميزدند تا اينكه نگاهش به

چشمهاي زيببايي برخورد كرد،چند ثانيه اي رو صرف نگاه كردن به اين چشمهاي زيبا كرد؛ كه دوستانش متوجه دخترك شدند.علت نگاههاي عميق را از پسرك پرسيدندو او در جواب فقط گفت: چقدر زيباست!اما دوستانش متوجه حرفهايش نشده و او را دختري عادي ميپنداشتند.

بعد از چند باري كه بصورت اتفاقي توي حياط روي نيمكت يا توي بوفه دخترك را ديد، احساس ميكرد هنگام نگاه كردن دلش به لرزه ميافتد.يك روز كه از دانشكده به طرف خونه برميگشت توي تاكسي صداي ظريفي رو شنيد كه به راننده ميگفت: مسير بعديتون كجاست؟خيلي اتفاقي نگاهي به بغلدستش انداخت و همان چشمهاي دلربا را ديد.در حال فكر كردن بود كه  ناگهان مسيري كه بايد پياده ميشد رو از جلوي چشمهاش در حال عبور كردن ديد؛ به خود گفت كه بايد هرچه زود تر تمومش كنم ،چون من ضربه خوردن اونايي رو كه حرف تو دلشون نگه داشتند رو ديدم.با خود اينهارو گفت و تصميم گرفت با دخترك تا اخر مسيرش همراه شود.بعد از گذشتن از چند تا خيابون دخترك از راننده تشكر كرد و خواستار توقف شد .ماشين توقف كرد و پسرك هم براي در ميان گذاشتن راز دلش با دخترك از ماشين پياده شد و به تعقيب او پرداخت،توي راه چند پسر را ديد كه از كنار دخترك گذشتند و نگاه هاي عميقي به وي انداختند.با خود گفت :به قول دوستام او دختر جذابي نيست كه ؟شايدم اونها بد سليقه هستند؟ همينطور كه نزديكتر ميشد تا سر صحبت را با او باز كند .نكاههاي محسوس مردم را ديد كه متوجه دخترك ميشود ،فاصله اش را كمتر كرد و به طرف دخترك رفت كه در چند متري رسيدن به محبوبش متوجه لنگ زدن دخترك شد سر جايش ميخكوب شد و بعد از چند ثانيه بسان كسي كه از عشق پاكش شكست خورده پشت به مسيري كه در ان سعادت را ميديد كرد و قاطي جماعت عاشق شد و رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:52  توسط مجتبی  |