ضربه ي چكش چوبي به صدا در آمد.صداي كلفت و قاطعي گفت:شما به جرم كشتن خود،محكوم به مرگ هستيد.صداي زوزه وار ناظرين فضاي تو خالي سالن را در بر گرفته بود. ماموران امنيتي كه تا آن زمان دست به سينه،كنار ايستاده بودند؛ پيش تر آمدند و جمعيت را به بيرون فرا خواندند. دو مامور غول پيكر كه چپ و راست مجرم ايستاده بودند؛دست و پاهاي او را گرفتند؛بلندش كردند و به اتاق بغلي كه محل اجراي حكم بود؛بردند.قاضي كه در آنجا دستكشهاي سياهش را به دست ميكرد؛به طرفش آمد؛به مردمكهاي گشاد وي نگاهي انداخت و لبخند سردي زد.به سربازها اشاره اي كرد.سربازها،مجرم را روي صندلي نشاندند و دست وپاي ساكت او را محكم به صندلي بستند. به سربازها اجازه ي مرخص شدن داد و به آنها گفت:احضار كننده را به داخل هدايت كنند.احضار كننده بعد از چند لحظه وارد اتاق شد. با نگاهي به مجرم از قاضي اجازه ي شروع كار را خواستار شد؛قاضي با نگاه،اجازه را صادر كرد.بعد از انجام دادن كارهايي كه مخصوص حرفه ي او بود؛رو به قاضي كرد و گفت:ايشان الان در اينجا حضور دارند.قاضي گفت:حالا كه مقتول اينجا حضور دارند؛حكم را اجرا مي كنيم.با صداي رسا جناب روحاني را فرا خواند.دو تقه به در خورد و ايشان وارد شدند.با كسب اجازه از قاضي به سمت قاتل رفت.از قاتل پرسيد:ايا وصيتي داري؟جوابي نيامد.چند سوال ديگر كرد كه باز هم جوابي نشنيد.بر روي مجرم خم شد.گوش خود را به بغل دهان مجرم نزديك كرد و سر خود را شروع به حركت دادن كرد.ايستاد و تكه كاغذي را داخل پيراهن وي گذاشت و گفت:اين هم وصيت نامه ي شما.از خدا براي آمرزش او طلب مغفرت كردوبه سمت دونفر ديگر رفت و كنارشان ايستاد.قاضي با نقاب سياهي، صورتش را پوشاند.از كنارش دو شيشه ي بيرنگ،برداشت.به طرف قاتل رفت.نگاهي به سر تاپاي او و مخصوصا جمجمه اش كه سوراخ شده بود؛انداخت و سرش را تكان داد.جلاد درب شيشه ها را باز كرد و مايع داخل آنها را بر روي مجرم ريخت.دستش را به طرف عقب دراز كرد.روحاني جلو آمد؛ فندك طلايي را در دستان منتظر او گذاشت.دو نفر به سمت عقب آمدند و نقابدار فندك روشن را به سمت قاتل انداخت.
